امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

اميرحسين و چك آپ داداشيش

سلام اميرحسين من خوبي ؟همونطور كه بهت قبلا قول داده بودم ديروز وقت داشتم براي چكاپ ماهانه ،اول از همه جواب آزمايشم رو گرفتم كه اين مثلا آزمايشگاه اون آزمايشي رو كه دكتر برام نوشته بود رو اشتباه از من گرفته بودن خلاصه اش كنم اماحسابشون دارم آزمايشم رو گرفتم و اومدم مهد دنبالت و بهت گفتم كه قراره بريم دكترخيلي خوشحال شدي و وقتي رسيديم مطب خانوم دكتر كلييييييييي با منشي خانومدكتر صحبت كرديمنشي خانوم دكتر ازت پرسيد ميخاين اسم داداشت رو چي بزارين؟تو هم گفتي پويان عجيب خوشت اومده ها از اين اسم جالب اينجاست كه من اولش فكر ميكردم شايد يكي از همكلاسيهات باشه اما پرسيدم گفتن تو كلاس پويان نداريم!به منشي ميگفتي ما وسايلامون رو حاضر كرديم لباس خريديم بر...
29 آبان 1391

يه دنيا دلتنگي

سلام اميرحسين عزيزم خوبي ؟الان دوشبه كه كلا هوا بارونيه و خيلي هواي خوبي شده سرد هم شده امروز عروسيه خاله سوديه و من نرفتم به يه سري دلايل خيلي دلم ميخواست اونجا باشم خيلي اما بابايي دوست نداره منم وقتي ديدم دوست نداره اصلا اصراري نكردم و همش تو دل خودم ريختم فكر كن تو هم تو عروسيه خاله ات نيستياما خوب اشكال نداره همه اش رو ميسپارم دست زمان و فراموش ميكنم اين روز رو اما دلم خيلي گرفته خيلي خيلي خيلي اگه خواهر خودش بود من بهش ميگفتم نبايد بري گوش ميكرد به حرفم؟جوابش يه نه گنده اس هيچ وقت همچين كاري نميكرد تازه الان من كلا بدهكارم ديروز با بابايي يه دعواي اساسي و بزرگي شدم دلم ميخواد يه چند مدتيه پيشم نباشه از بس گريه كردم چشام باز نميشه من ال...
24 آبان 1391

يه اتفاق بد

سلام پسر گلم اين روزها حس اينكه وبلاگت رو آپ كنم ندارمببخشيد خيلي تنبليم ميشه ديروز صبح ساعت 6 يه اتفاق خيلي بدي افتاد ماجرا از اين قرار بود كه دايي علي صبح پرواز داشت و بابايي ميخواست دايي رو برسونه فرودگاه خلاصه بابايي خيلي خسته بود به من گفت بهت زنگ ميزنم بيا پايين در حياط رو باز كن حدود يه نيم ساعتي گذشت با دايي علي تماس گرفتم بهش گفتم چيكار كردي رسيدي وسايلهاتو تحويل دادي، كه يهو بابايي زنگ زدو منم عجله كردم و باسرعت از رو پله اومدم پايين ،روي دومين پله كه پامو گذاشتم پام سرخورد و تا سه پله اومدم پايين تر كمرم محكم خورد به لبه يكي از پله ها خيلي بد افتادم به حدي كه دندونام محكم به هم خورد به سختي بلند شدم و رفتم در حياط رو باز كردم و زد...
22 آبان 1391

امیرحسین و سرماخوردگی

امان از این فصل سرما و ویروسهاش امیر حسین منم سرما خورد پنجشنبه شب بود خيلي تو خونه حوصله ات سررفته بود همون موقع داشتم با خاله سيما چت ميكردم خلاصه كه هي گفتي مامان بريم يه سي دي جديد بخريم منو راضي كردي از خونه بريم بيرون هوا هم ابري بود اما بارون نبود خلاصه همين كه ما از خونه راه افتاديم بارون شد اونم چه باروني ما هم نيمه راه بوديم خلاصه رفتيم سوپري كوچه بغليمون و سريع برگشتيم خونه از همون شب شروع كردي به سرفه خلط دار حالت كاملا خوب بود من نميدونم چطور يهو اينجوري شدي تو همون فاصله ايي كه رفتيم و برگشتيم ؟خلاصه تا صبح بارون بود فردا صبح كه يكم بارون بند شد بردمت درمانگاه نزديك حونمون جمعه هم بود رفتيم و پزشك كه شما رو ديدن گفتن به شدت گلو...
8 آبان 1391

كاش ميشد خودت اسمت رو انتخاب كني!!

سلام گل پسر من خوبي عزيزم تقريبا آخراي هفته بيست و سوم بارداري هستم و كم كم دارم وارد سه ماهه سوم بارداري ميشم البته آخراي آبان وارد سه ماهه سوم ميشم خيلي خوشحالم كه داري به جمعمون اضاف ميشي خيلي اين انتخاب اسمت منو عصبي كرده كاش ميشد خودت ميتونستي اسم خودت رو انتخاب كنب ! يه جمله ايي هست هر وقت بهش فكر ميكنم ميبينم خيلي راسته يكي اينه كهنميتوني پدرو مادر خودت رو انتخاب كني و دومي اينكه اسم خودت رو.اسمهاي قشنگ زياده اما اختلاف نظر من و بابات خيلي شديدهخدا كنه سريع تر به توافق برسيم
3 آبان 1391

24 هفته و دو روز و چكاپ

عزیز دلم با امروز دقیقا ٢٤ هفته و دو روز هست که توی شکمم هستی دیروز نوبت دکتر داشتم و دکتر عزیزم در کمال تعجب به من گفتن چه عجب امروز به موقع اومدی و منم به خانوم دکتر گفتم که آخه داداش امیرحسینی مهدکودکه راحت به کارام میرسم. نمیدونم چرا هروقت نوبت دکتر دارم خیلی دوست دارم امیرحسین رو هم با خودم ببرم دیروز همه چکاپ ها شدم عالی بود خدا را شکر وقتی دکتر میخواست صدای قلبت رو گوش کنه چندبار تکون خوردی تو دلم، صدای حرکتت از توی دستگاه پخش میشد و يه آزمايش دارم بايد براي ماه آينده حاضرش كنم داشتم با دكتر صحبت ميكردم براي نوبت سونوي بعدي شما كه گفت الان هم ميتونيم انجام بديم خلاصه رفتم رو تخت دراز كشيدم فكرش كن دكتر چيكار كرد اول از همه رفت رو جنس...
3 آبان 1391

مهموني ميترا جون

سلام اميرحسين خوبم اين روزها هوا خيلي خوب شده داره كم كم رو به سردي ميره و امروز صبح هم كه هواي نيمه ابري باحالي رو داريم جونم بهت بگه چند روز پيش خونه دوستم ميترا جون دعوت بوديم خانومها بابچه هاي گلشون بودن و ميزبان ميترا جون و رونيكا جون كه از دوستهاي گل موسيقي خودته ،مهموني خيلي عالي بودكليكيف كرديم هم ما مامانا هم شما بچه ها همون روز من شما رو فرستادم مهد آخه براي ناهار قرار داشتيم براي همين ساعت 1.30 اومدم دنبالت اما تا رسيديم خونشون يكمي طول كشيد خيلي پر ترافيكه مسيرشون تازه اون ظهر بود اونقدر شلوغ بود خلاصه مطلب وقتي رسيديم شما رفتي با دوستاي خودت بازي كني ما خانومها هم دور هم جمع شديم و با هم گپيديم و ميترا جون يه ميز ناهار مفصل چيده...
1 آبان 1391

درد و دل و گلايه ماماني

سلام گل پسرم خوبي خيلي دلم گرفته نميدونم شايد يه جور افسردگيه دوران بارداري اومده سراغم اما خودم رو خيلي آروم ميكنم كه مبادا بهت منتقل شه آخه شنيدم افسردگي شديدا روي نوزاد اثر ميزاره خدا نكنه روي شما گل پسر من اثر بزاره يكم دلتنگم اين مدت، خيلي مهمون داشتم الان يه مدتيه خيلي به استراحت احتياج دارم از يه چيزي هم كه خيلي بدم مياد اينه كه پدرشوهرم يا بابابزرگت بياد خونمون بمونه فكرش كن اين مدت همش مهمون داشتم حالا كه ميخوام يكم استراحت كنم بابابزرگت اومده خونمون اونم كه ما اصلا آبمون تو يه جوب نميره خيلي آدم دوروييه ،عمو حميد هم اصلا بهمون سر نميزنه تا زماني كه دورو برش شلوغه ما ديگه كي هستيم اصلا يادش نيست مايي هستيم مثلا بابايي ما رو ميسپاره ...
29 مهر 1391

اين روزهاي آلوچه

آلوچه من خوبي اين روزها خيلي داري تو شكمم وول ميخوري خدمتت عرض كنم همچنان بي اسمي يعني من و بابايي به توافق نرسيديم امان از اختلافات نظررررررر اما خوب بزار باباييت برگرده از سفر كاريش بشينيم يه اسمي رو انتخاب كنيم تموم شه ديگه به درخواست دوستم مامان ارميا يه چندتا از عكسهاي سيسموني كه گرفتم رو ميزارم برات اون باديه كه شكل گربه روشه ماله زمانيه كه فكر ميكردم دختري خداييش هم خيلي برات خريد سيسموني كردما اينا يه چنتايشه چقدر هم كه لباس نو مال داداش اميرحسينته اونا هم هست هفته ديگه هم نوبت دكتر دارم ديگه خبر خاصي نيست جز بي اسم موندن شما آلوچه كه بعد از انتخاب اسم اسم وبلاگت هم عوض ميشه .و هرچه روزها بيشتر ميگذره شوق و ذوقم براي اومدن...
26 مهر 1391

اميرحسين و بازي فكري

اين روزها سرم شلوغه ها صبح زود از خواب پا ميشيم تو رو ميبرم مهد با وجود اينكه ما الان سه نفرهستيم چنان خونه در طول روز ريخت و پاش ميكني تازه الان كه اينقدر باهات صحبت كرديم داري بهتر ميشي كه خلاصه من بيچاره همش درگير تميزي و جمع و جور كردن خونه هستم تا هم به خودم ميام ميبينم كه بايد بيام دنبالت و بيايم خونه تمرينات كلاس موسيقيت همچند برابر شده و هر روز تمرين داريم و خلاصه باهات خيلي درگيرم تا بهتياد بدم و تو هم تمريناتت روبزني و يه وقتايي حوصله نداري و تمريناتت رو تموم نميكني خلاصه ديگهروزم شب شده و روز جديد و كارهاي بيشتر اونوقت بعضي ها ميگن اگه بچه اول بره مدرسه بهتره بچه دوم رو بياري واقعا كسايي كه اين حرفها رو ميزنن فكر كنم يا تجربه اش ر...
26 مهر 1391